دردسر های ساعت جدید برای افراد دو شغله

مختصری از ساعت تابستانی و فلسفه ی جدید شدن ساعت ها

به تغییر ساعت در منطقه‌های زمانی گفته می‌شود که موجب طولانی‌تر شدن روز در عصر و کوتاه‌تر شدن آن در صبح می‌شود. این تغییر معمولاً در ابتدای بهار هر سال انجام و در پاییز نیز به حالت عادی بازگردانده می‌شود. بسیاری از کشورها برای بهینه‌سازی مصرف انرژی، در فصل بهار و تابستان ساعت رسمی کشورشان را قدری (معمولاً یک ساعت) به جلو می‌کشند، تا ساعات بیشتری از روز با ساعات کاری هم‌خوانی داشته باشد، و در ساعات کم‌تری از روز، نیاز به مصرف انرژی برای تأمین انرژی وجود داشته باشد

مشکل کجاست ؟

یعنی صبح ها که آفتاب زودتر طلوع می کند باید روز کاری را شروع کرد. این یعنی خواب شبانه ی کمتر که یکی از ملزومات برای ادامه ی زندگی هر فرد شاغلی است. خب این اگر با خواب ظهر جبران شود شاید بشود از زیر سبیل ردش کرد ، اما اینطور نیست و عموما زودتر آمدن موجب زودتر رفتن نمی شود.

بعد از ظهر ها هم با این که طبق روال همیشه سر کار می رویم باید تا دیروقت باشیم ، چون عموما ساعات پایانی روز که هوای دلپزیرتری دارد را برای خرید و گشت و گذار انتخاب می کنند.

خب برای افرادی مثل من که کار شبانه هم دارند دیگر مجالی برای دراز کشیدن هم نمی ماند، اگر مدیر با درک بالایی داشته باشید احتمالا قبول کند که ساعات کاری شما را یک ساعت عقب بیندازد. با این که کار شبانه بیشتر نمی شود اما تمام فشار ساعت کاری اضافه شده روی این ساعات پایانی است ، ساعات اوج خستگی ، ساعتی که یک ساعت زودتر خوابیدن می تواند کل فردای تو را بسازد.

بهار را دوست دارم به خاطر صمیمیتش ، هوای دو نفره اش ، لباس های راحتی اش ، تابستان را دوست دارم به خاطر خاطرات دوران تعطیلات ، به خاطر آب تنی کردن ها ، هندوانه ها ، جلوی کولر لم دادن ها. تا امسال که فشار کاری متوجهم نبود دوست داشتم زمستان جزو فصل ها نباشد. اما این روز ها برای دوباره آمدن زمستان لحظه شماری می کنم.

ساعات کاری پاییز و زمستان : 7 صبح الی 12:30 ظهر – 3 عصر الی  7:30 شب – 8 شب الی 11 شب

ساعات کاری بهار و تابستان : 6:30 صبح الی 1:30 ظهر – 4 عصر الی 8:30 شب – 9 شب الی 12 شب

 

 

سیاه و سفید ببینیم

سیاه و سفیدبینش افراد

نمی دانم آدم ها چند دسته اند و نوع بینششان به چند دسته تقسیم می شود. علی ای حال بینش خودم را عرض می کنم. من جزو آدم های گیجم که همیشه موقع کنکور آن گزینه ی گمراه کننده را انتخاب می کنم. من آن آدم خامی ام که بین دو راهی عصبانیت و صبر عصبانیت را انتخاب می کنم. من آن آدمیم که موقع نقاشی از برگ ها شروع به کشیدن می کنم به جای ساقه و شاخه. همیشه اسیر رنگ و لعاب مسائل شدم. در پاره ای از مواقع به لطف خدا و دعای والدین راه را از بی راه تشخیص دادم اما در بیشتر موارد حتما باید سرم به سنگ بخورد. شاید اسمش وسواس در توجه به جزئیات باشد. من اسمش را گذاشتم رنگی دیدن.…

انبار دار زبل ، شاگرد باهوش

چگونه انبار دار هستم ولی در حد مدیر احساس خوشبختی دارم

در این مطلب از درس هایی که از شغل انبار داری و کارگری رده پایین آموختم می نویسم ، چگونه با این شغل ، با این روزهای تکراری ، با این مردم فرصت طلب ، با این مدیر بد اخلاق به سر کنم ، چگونه با خودم کنار بیایم ، چگونه مشکلات این شغل را یک راست به چاه فاضلاب بریزم و حال بد را از خودم دور کنم

خیمه و چادر زیر باران

در اخبار شنیدم هوای کرمانشاه قرار است بارانی شود. این می تواند برای افراد زلزله زده ی کرمانشاه که در چادر زندگی می کنند وضعیت را بحرانی تر کند. طرح زیر حاصل مشورت با فردی خیمه نشین بود که از خاطرات خیمه نشینی در باران گفت و من هم کشیدم. هیچوقت نقاش خوبی نبودم.

صورت مسئله چیست ؟ مهم تر از پاسخ

مشکل چیست که کجا بودنش مهم باشد یا نباشد؟

وقتی ندانی از کجا میخوری ، هی میخوری و هی … مسئله از جایی شروع می شود که بدانی از کجا می خوری و مشکل از آنجایی که ندانی از کجا.

چرا یادم می رود که اوضاع بر وفق مراد نیست؟ چرا سرم مثل کبک زیر برف است. مشکل این است که یادم می رود مسئله چیست.

یاد گرفتن پرسیدن سوالات بجا ، آموزش بجا ، صرف انرژی بجا ، تفریح و عشق و حال بجا و کار بجا. فکر میکنم این زندگی ایده آل من باشد ولی چون از رسیدن به آن ناتوانم همه چیز شافل شده است و فکر می کنم بجاست. مسیر های موفقیتم در یک راستا قرار ندارد و من در حال حرکت به ناکجا.

مسائل  را باید بشناسم ، ذهنم گویی خانه ی دانشجویی ریخت و پاش است و از حدی که حائز اهمیت باشد گذشته.

مشکل چیست؟ مسئله یادم نرود.

هیچ موقع در امان نیستی

کی باید آسوده خاطر بود ؟ سوالیست که مدتیست ذهنم را مشغول کرده. چرا هیچوقت آنچه که فکر می کنیم نمی شود ؟ برای آینده ی خود برنامه داریم، مثلا میزان درآمد ماهانه به مدت چند ماه رو در نظر میگیریم برای خرید یک وسیله، اما دو برابر آن درآمد در ماه رو داریم ، دو برابر مدت زمانی که فکرش رو میکردیم گذشته اما هنوز نتونستیم اون وسیله رو بخریم. البته وسیله مثال کوچک بود برای اشاره کردن به این مهم. در ضمینه ی اقتصادی لب مطلب این است که هرچه بیشتر کسب میکنیم ، خرج هم بالاتر می رود. پس نقطه ی آسایش کجاست ؟ چرا هرچه به سمت نقطه ی آسایش می دویم از ما دورتر می شود ؟

من فکر میکنم به خاطر این است، و در همه ی زمینه ها هم دلیل همین است که نقطه ای برای سیر شدن در نظر میگیریم ، تلاش و انرژی خود را تقسیم میکنیم بین نقطه ای که تصمیم گرفته ایم و تصوری که از نقطه ی آسایش داریم. در حالی که آسایش یک نقطه نیست. یک روند است ، یک جاده است ، و ایستادن یعنی شکست، حتی وقتی احساس خوشبختی می کنی.

خلاصه تصمیم دارم همیشه زیاده خواه تر باشم ، زیادتر از چیزی که نیاز است تلاش کنم و شب ها با خیال آسوده به رختخواب نروم.