انبار دار زبل ، شاگرد باهوش

چگونه انبار دار هستم ولی در حد مدیر احساس خوشبختی دارم

در این مطلب از درس هایی که از شغل انبار داری و کارگری رده پایین آموختم می نویسم ، چگونه با این شغل ، با این روزهای تکراری ، با این مردم فرصت طلب ، با این مدیر بد اخلاق به سر کنم ، چگونه با خودم کنار بیایم ، چگونه مشکلات این شغل را یک راست به چاه فاضلاب بریزم و حال بد را از خودم دور کنم

جمعه ، فرصتی برای جمع بندی

از این که کمتر دست به کیبورد میشم برای به روز رسانی وبسایتم ناراحتم ، گاهی داستان آموزنده ای جایی می خوانم ، فیلم قشنگی می بینم ، سر از کار آدم موفقی در می آورم ، می آیم اینجا در میان بگذارم ، به این پی می برم که نوشتنش چقدر سخت است چیزی را که فقط در تئوری درک کردی بنویسی ، شاید هم به درد نخور باشد ، از کار من که گرهی باز نمی کند ، چرا باید برای بقیه مفید باشد و من هم نمیخواهم تمام عمرم را صرف مطالعه و نوشتن افکار و اعمال افراد بهتر از خودم کنم.

مدتی است پیشنهاد عمو را قبول و مجدد در نمایشگاه کاشی و سرامیک مشغول شده ام ، از این رو مجدد که چندین و چند مقطع به این کار مشغول بودم و حسابی با تجربه شده ام ، این ها را می نویسم ، شاید یک مقطع دوباره کناره گیری کردم و باز آمدم سر همین خانه ، یادم نرود چطور حالم را سر یک شغل کسالت بار خوب نگاه دارم

من از پشت سر خودم را و مسیرم را می بینم

در ابتدای رفتن به این کار حقیقت را باید پذیرفت ، در این روزهای تکراری جایگاه خود را نباید گم کرد ، همیشه وقتی زمین می خوریم که در قدم آخر از جلوی پای خود بی خبریم ، اگر از پنج قدم قبل بدانیم چه بر سر راهمان است زمین نمیخوریم. قبول این که این کار اسمش شاگردی ، پادویی ، انبار داری ، کارگری است گام بزرگی در خوب شدن حال من می کند ، اگر ندانم که کسوتم چیست از دیگران توقع پول ، مهربانی ، احترام بیشتر ، از مدیرم انتظار ترفیع ندارم و این که آدم توقع نداشته باشد یک سوی خوب بودن حال است. در حقیقت وقتی حال آدم بد می شود که انتظاراتش بر آورده نشود.

من برای داشتن هوای پدرم ، بودن در اجتماع (کسب تجربه) و کنار عموهای مهربانم ، و البته پوووول این شغل را پذیرفتم.

با شخصیت باش

بعد از این نوبت به ارزش قائل بودن به خود است. آدمی که برای خودش ارزش قائل نیست ، دیگران هم نخواهند بود. اگر با لباس کهنه و خاکی و کثیف ، یک هفته هم از حمام کردنت گذشته باشد کسی با شما دست هم نخواهد داد ، تجربه نشان داده وقتی مرتب تر هستم وقتی زمان تحویل دادن جنس می رسد کسی دست به کمر منتظر بارگیری نمی شود و مرا با حمال اشتباه نمی گیرد.

مورد دیگر این است که قرار نیست تمام روز را کار کنم تا بقیه اش را راحت باشم ، خوب این چه کاریست ، هم راحت باشم هم کار کنم. بردن غذا سر کار شاید خنده دار باشد ، ولی اگر قرار بود گشنگی بکشم چرا کار کنم ؟ در خانه ی ما رونق اگر نیست صفا هست ، یک نان و ماست که پیدا می شد. اگر قرار بود سرما بکشم تا به محل کار برسم چه فایده ؟ ایده آل ترین شرایط باید در محل کار فراهم شود وگرنه گذشتن از ایده آل ها برای به دست آوردن پول تا مجدد ایده آل ها را به دست بیاوریم دیوانگی است.

خدا زبان داده ، درست استفاده کن

بعد از این نوبت برخورد قاطع و با دلیل و زدن حرف حساب به کسانی است که حرف نا حساب می زنند ، برخی رو باید با منطق خود قانع کرد که لزوما باید زبان تو را بلد باشند ، برخی زبان نفهم ها رو باید با زبان خودشان سر عقل آورد ، و برخی را هم که گمراه مطلق و ظلالت کبیره هستند را باید به حال خود رها کرد. از حرف اضافه هم پرهیز کرد ، با مشتری در حال تحویل دمخور نشد ، این دمخور شدن باعث بحث های طولانی ، سوالات چرند و متوقع شدنش می شود. در حقیقت باید با کمال احترام با مشتری تا کرد در حالی که میخواهیم رنگش را هم نبینیم. همه ی روزنه هایی که فشار کاری را بر من زیاد می کند باید ببندم.

مدیر جان ، چه حالی داری وقتی چیزی برای گیر دادن به نظرت نمی رسد ؟

بعد از این ، یا شاید هم قبل از این نوبت برخورد با مسوول مستقیم که بر کار من نظارت دارد است. اوایل هر کاری شاید خوب باشد ، بشود پا روی پا انداخت و لم داد روی صندلی ، اما مدتی که می گذرد این رفتار ها به چشم سوپروایزر هم ناخوشایند می آید و دنبال بهانه و فرصت برای کارتراشی است ، شاید حتی بعضی کارها را در ذهن داشته باشد برای زمانی که میخواهی بنشینی. بالاخره میخواهد ریال به ریال هزینه ای را که می کند از جانت درآورد. باید خود مدیر خود باشم تا دیگران مدیر من نباشند ، این که بالای سرت بایستند و این کار را بکن و آن کار را بکن بگویند باعث می شود اگر یک جایزه ی میلیونی در بانک برنده شدی همان روز رکیک ترین فحش ها را به مدیر بدهی و کلیدها را جلویش پرت کنی. پیروی از یک سری اصول مانع از این تنفر می شود و همیشه هم جوابی داری بدهی تا تو را کوچک نکنند. یادداشت برداری ، داشتن قلم و دفترچه یادداشت خیلی موثر است ، تنبلی ها ما را کوچک نمی کنند ، اغلب فراموش کاری ها هستند که هم ما را کوچک می کنند ، هم دوباره کاری و خسته. از خسارت زدن به وقت و انرژی باید جلوگیری کرد ، من به ازای وقت و انرژی ام کار می کنم؛هدر رفتن این دو در حالی که پول بیشتری نمی گیرم یعنی حال بد.

رودربایستی در معامله ، جدی بودن ، شوخ طبعی

12:12:18 AM امروز که یک ماه از شروع به کارم در نمایشگاه می گذرد به یک نکته ی دیگر پی بردم ، آن هم این که گاهی لازم است اخمو و عبوس باشی ، گاهی لازم است طرف مقابل را در رودربایستی بگذاری و شوخ طبعی و تماس چشمی و ایجاد صمیمیت و گاهی که میخواهی از زیر کاری در بروی باید کاملا خشک و جدی باشی و همیشه کلی دلیل آماده داشته باشی ، اگر دلیل مورد قبول واقع نشد نوبت رو کردن بهانه ها می رسد.

جمع بندی ، حرف آخر

در آخر نکاتی که الان به ذهنم می رسد را می نویسم

باید سر وقت بروم ،  اگر قرار بود دیر بروم که خود مدیر دیر می آمد ، دیگر چه نیازی به من داشت. نظافت را باید منظم انجام دهم و روی برنامه ی هفتگی یا روزانه ، هوای پدرم را داشته باشم ، بهداشت را رعایت کنم تا سلامت بمانم ، حقوق را یکجا بگیرم ، گشنه نمانم ، یخ نزنم ، مشتری را پررو نکنم ، وظایفم را لازم نیست به مشتری توضیح دهم وظایفش را بهش توضیح دهم کافیست. زیر بار حرف زور نروم ، غریزی و بدون تفکر عمل نکنم ، حتی بارها انجامش داده باشم ، سیاست به خرج دهم تا بازیچه ی دست کسی نشوم؛ بلکه دیگران طبق قوانین من بازی کنند. به موقع بخوابم تا انرژی لازم را داشته باشم.

اگر نکته ی دیگری که به خوب بودن حال یک انبار دار ، یک پادو به نظرم رسید اینجا می نویسم.

در آخر بگویم که با رعایت این اصول از یک مدیر پشت میز نشین هم راحت تر و سرکیف تر بودم. تنها تفاوت من با یک مدیر در میزان درآمد است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × یک =